بهانه گيري چرا مادر؟
ديروز ميخواستم برم خونه عزيز شما رو بذارم اونجا
و برم اداره
تا رسيديم اونجا بهانه گيري و گريه شروع شد
دوست نداشتم برم اما مجبور بودم
هستي رو هم با خودم بردم
کارم تموم شد و برگشتم خونه
بابا رسيده بود خونه عزيز
شما هنوز داشتي بهانه ميگرفتي
بعدازظهر بابا که از خواب بيدار شد و افطار کرد
نشست سر کامپيوتر دوران مجردي من و شروع کرد به درست کردنش
وقتي روشنش کرد و عکس ها رو ديدم
داغ دلم تازه شد
چه دوران قشنگي
فارغ از اين همه سختي .....
دلم ميخواست برگردم
واقعا دلم ميخواست برگردم به اون دوران
ريلکس و راحت زندگي کنم
عکس هايي که با دوستان و همکارا انداخته بودم
تمام خاطرات و تفريحاتم يه فيلم شد وجلوي چشمم رد شد
دلم ميخواست گريه کنم
هيچ وقت فکر نمي کردم يه زندگي سخت و پر فراز ونشيب مثل الان در انتظارم باشه
شبم که برگشتيم خونه تا ساعت 3 شب بهانه و گريه شما شده بود لالايي براي ما
بابا از صبر من عصباني شد
من داشتم برات نبات داغ درست ميکردم
بردم و شما نخوردي
بابا هم شيشه رو پرتاب کرد گفتم الانه که بخوره تو شيشه پذيرايي و همه همسايه ميريزن خونمون
منم ناراحت شدم از اينکارش
شما تو شب بازم بيدار شدي و گريه کردي
و من گرفتم روي پام
فکر کنم دندونات داره اذيتت ميکنه
الهي مادر بميره
اشکاي خوشگلشو نبينه


بهانه گيري چرا مادر؟ 